مطالب زیبا و باحال (عاشقانه0 طنز.باحال.و...)
نظر بدید لطفا 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:12  توسط سارا  | 

کاش میشد در نقطه ای دور وسبز که جنگلکور میشود چشمانم راباز خیره بر نگاه ملتمسانه ی تو بیابم واز طنین آتش افروز نفس هایت که در سکوت نمناک جنگل محو میشود گور بگیرم واز احساس نگاه مرموز وسنگین درختان منتظر ناگه بادعوت دستانت به آغوشت نرم وگرم به خیزم...  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:10  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:2  توسط سارا  | 

من و خداوند هر روز صبح فراموش میکنیم او خطاهای مرا و من لطف او را کاش یادت نرود روی ان نقطه ی پر رنگ بزرگ یسن بی باوری ادم هایک نفر میخواهد که تو خندان باشی...نکند کنج هیاهوی زمان بروم از یادت
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 7:32  توسط سارا  | 

جواب  معمارو درست  فکر کنید بگین دیگه چراچرتوپرت میگید!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 2:59  توسط سارا  | 

یه جزیره بود مردماش هر ادمی که وارد جزیره میشد روازش یه سوال میپرسیدن که سرنوشت تو چه خواهد بود اگه جوابی که داده بود راست بود اون رو پیش الهه ی راستی قربانی میکردن اگه راست نبود اونو پیش الهه ی دروغ قربانی میکردن ولی یک روز کسی وارد جزیره شد که تونست باجوابش جونشو نجات بده اون جواب چی بوده؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 4:52  توسط سارا  | 

نظر بدید دیگههههههههههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:1  توسط سارا  | 

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام

عشق پاسخی نداد

خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد

ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید

خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟
سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت
سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟
عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای

خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای
من به خیانت وا داشته ام ؟
عشق گفت:آنان که عاشق خطابشان می کنی بویی از من نبرده اند

........... چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند

دروغ می گفت دیگری را دوست می داشت بارها گفتم دوستم داری؟

گفت آری.

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم راست بگو

تو را خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی؟

گفت نه! فریاد زدم گفتم بگو راستش را،هر چه هست تو را خواهم بخشید

و از گناهت هر چند سنگین تر باشد خواهم گذشت...

عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد گفت:مرا ببخش... دیگری را دوست دارم.

گقتم حال که سال ها تو به من دروغ می گفتی.این بار هم من به تو دروغ

گفتم:

تو را نخواهم ببخشید.

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
با اینكه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،

دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت
.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد

یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود .
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید ،

با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود ،

ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد
و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند ، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید
:
"
چكار می كنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
"
دخترك پاسخ داد،" من سعی می كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد."



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 19:54  توسط سارا  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:43  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:42  توسط سارا  | 

عذابم بده بگو بدون تو من کیم ؟ببین منو فقط به یک عذاب از تو راضیم هجوم عشقتو چرا به من کم نمیکنی عذابم بده تو که خلاصم نمیکنی قلبم کنار حست خوشه این حس یه شب منو میکشه بغضه شبام از اینه هر روزه من همینه اسمت ادامه ی من شده مثل نفس کشیدن شده این حس از تو گفتن این بغض هر شب من شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 19:3  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 17:1  توسط سارا  | 

شیوه های مختلف مخ زنی دختران در کشور های مختلف  

فرانسه :
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو!

ایتالیا :
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
کمال میل می پذیرم!


انگلیس :
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!

و اما ایران :
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ...
پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت 10 زنگ میزنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 16:47  توسط سارا  | 

نظر یادتون نره ...بدون نظر از وب من خارج نشیدااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:25  توسط سارا  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:46  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:36  توسط سارا  | 

واسه من از تو چی مونده

عکس و یه ربانه تیره

نمی دونستم که عشقم یه روزی از اینجا میره

دوتا شمع نیمه سوزو

عطر تو هنوز می پیچه

بخدا تموم غمها پیش غصه تو هیچه...

دل تنهای منم سر مزارته هنوز

انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روز

بعد پر کشیدنت دل منم دیوونه شد

قصری که ساخته بودم برای تو ویروونه شد. .

دل تنهای منم سر مزارته هنوز

انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روز

بعد پر کشیدنت دل منم دیوونه شد

دل منم دیوونه شد. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:32  توسط سارا  | 

روی میز صبحانه ی شما این میوه‌ها گذاشته شده‌ا، که یکی رو باید انتخاب کنی:
1. سیب
2. موز

3. توت فرنگی

4. هلو
5. پرتقال

اولین انتخاب تو کدومه ؟

لطفاً خوب فکر کن و به میز غذا حمله‌ور نشو!

این یک امتحان بزرگه و نتیجه ی اون تورو متحیر میکنه.
انتخاب تو چیزهای عجیبی در موردت خواهد گفت.
باز هم فکر کن و قبل از انتخاب‌کردن پایین نرو

عجله نکن، خوب فکر کن!


.


.

.

.

.

.

.

.

.

.
با توجه به انتخاب شما ... :



سیب:

این یعنی تو کسی هستی که دوست داری اول سیب بخوری.

موز:
این یعنی تو کسی هستی که دوست داری اول موز بخوری.

توت‌فرنگی:
این یعنی تو کسی هستی که دوست داری اول توت ‌فرنگی بخوری.

هلو:
این یعنی تو کسی هستی که دوست داری اول هلو بخوری.

پرتقال:
این یعنی تو کسی هستی که دوست داری اول پرتقال بخوری.

امیدوارم که باانجام این تست شناخت بهتری از خودت به دست آورده باشی.
توجه به نتیجه این تست می‌تونه تو رو به سمت آسودگی و درک و فهم و آرامش و سلامتی و ابدیت و حقوق بشر و پول و انرژی حق مسلم ما و سوراخ لایه اوزون وعشق وتحصیل راهنمایی کنه، پس نسبت بهش بی‌تفاوت نباش !

فحش ندیداااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 21:52  توسط سارا  | 

راستی یه سری دیگه مطلب و عکس هستش تو صفحه های بعد به اونام سر بزنید حتما...تو قسمت پایین که نوشته شده نوشته های پیشین برای مثال نوشته هفته ی دوم تیر۱۳۹۱بقیه مطالب تو اون قسمت هاست
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:37  توسط سارا  | 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر ش

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

==========================================

عمر من

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پای

تا دشت یادها

هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها

پرواز کن

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

============================================

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

================================================

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم

====================================================

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم شنیدن ساده نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:33  توسط سارا  | 

سلام دوستای خوبم امیدوارم از وبم خوشتون اومده باشه اگه واقعا خوشتون اومده نظر بدین و بگید کدوم مطلب یا عکس براتون جالب تر بوده .انتقادات و پیشنهاداتونم بگیدمیسی دوستتون دارم نظر یادتون نره...   
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:20  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:15  توسط سارا  | 

نگاهت چون عقاب ....دلت چون دریا ..... دستانت چون آتش ......
قدت مثل سرو ......صدایت چون آوازه پرنده .....
هیچ چیزیت مثل آدم نیست !

سلام فهمیدی تصادف کردم؟بذار برات بگم کجا؟تو جاده یچشات:اتوبان نگات:خوردم به خوبیات:چپ کردم واسه صفات:قربون وفات:عزت زیاد.بازم بگم؟

شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جریان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جایگاه توست...

اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن اگر خداحافظی در راه است سلام نکن اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
ترکه میره مکه میخواست گوسفند قربانی کنه ، چاقو پیدا نمیکنه گوسفند رو خفه میکنه

به ترکه میگن وقتی حضرت یونس رفت تو دهن نهنگ چی شد ؟ ترکه میگه : یه سازمانی تشکیل شد به نام یونس کو

 

زندگی مثل دیکتس .... هی می نویسیم ... هی غلط می نویسیم
هی پاک می کنیم ... هی دوباره می نویسیم ...هی دوباره ....
غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه برگه ها بالا ...



اگر دو روز صبر کنی میتونی حسابی برقصی آلبوم جدید اندی با پس فردا می آید - منگولا باید برقصن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:11  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:45  توسط سارا  | 

غضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد.
بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،
‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده
بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10
کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.
آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.
پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن
بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد.
اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه
ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .
فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی
راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن.
حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همین دیگه .. خبر جدیدی نیست
قربانت .. مادرت
راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌
ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:40  توسط سارا  | 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».
همین که پیرمرد غذا
یش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید».

- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:37  توسط سارا  | 

پسر در حال دویدن…
زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟
خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو!
(شپلخخخخخ “صدای پس گردنی”)
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!!
یک خانوم جوان رهگذر
: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
.
.
.
دختر در حال راه رفتن…
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای…
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده
؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!
من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 15:30  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 22:6  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 22:2  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 17:45  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر